|
«منهاي سي و دو حرف»، مجموعهاي است از داستانهاي كوتاه ركسانا حميدي. او در اين داستانها زباني برآمده از تخيلي پويا و فضايي نامتعارف و يگانه را به نمايش ميگذارد. نام كتاب هم با توجه به تعداد حروف الفباي فارسي، در جاي خود قابل تامل است.
| ||
وقتي وارد اتاق شد ، همه جايشان را عوض کرده بودند . تابلوها روي زمين کنار ديوار ، ميز برگشته بود و
گلدان واژگون ، بي آنکه خاک و ساقه جوان از آن بيرون ريخته باشد . حتي آينه جز زنگار هيچ نبود . باراني را درآورد و دستي به موهايش کشيد . صندلي تاشو را از زير تخت بيرون آورد ، آن را باز کرد و روي آن ولو شد . آخرين تابلواش را که پارسال کشيده بود ، دوباره تر شده بود و يک قطره رنگ گويي از گرما در حال شره کردن بود . ترسيد ،اما قطره خود را نگهداشته بود و پايين نمي آمد . حوصله هيچکدام را نداشت . ميز کشان کشان به سمتش آمد . قوطي رنگ درش را در يک پرتاب به هوا انداخت . فرش حرکت مواجي را شروع کرد . به همه اينها نگاه مي کرد و انگار بار اولي بود که آنها را مي ديد . کلاه گيس اش را از سر برداشت ، چشم هايش را از حدقه درآورد و در قوطي ، روي طاقچه گذاشت .يکي از پاهايش را لولا باز کرد و مثل کسي که از وزنهء سنگيني رها شده باشد به سراغ تخت قراضه اي که پتوي کهنه اي روي آن را پوشانده بود، رفت . دراز کشيد و دستش را روي چشم هايش گذاشت . اين کار را از دوره اي که چشم ها مال خودش بود و عاريه اي نبود ، به ياد داشت . آن روزها وقتي غمي داشت هر نوري آزارش مي داد .
تا امروز بعد از ظهر وقتي مثل هميشه در کافهئ قديمي "هزار قناري" نشسته بود و در سکوت و خواب نيروز قناري ها هوس خواندن آوازي قديمي به سرش افتاد .. تا امروز خيلي چيزها را فراموش کرده بود . آواز آن سال ها ، آواز سال هاي فرخنده و روزهايي که تابلو و فرش ها در نگاهش مرده بودند . فرخنده بود که از ميان هزار چشم ، او را جادو کرده بود . يک روز کسي به او گفته بود فرخنده کجاست ؟ او ابروها را بالا داده بود و حرفي نزده بود . او ساعت ها به تمرين و مراقبه مي نشست و خود را در زير زمين خانه اش پنهان مي کرد. در سکوت و خيره شدنش به اشيا نه فرخنده را مي ديد و نه دخترک مريض اش را که تابستان ها در حياط مي نشست
فرش ، خود را از زير صندلي بيرون کشيده بود و روي هم تا خورده بود . کاسه بلور روي طاقچه از درون خرد شده بود اما همچنان قالب خود را حفظ کرده بود . سقف پايين آمد تا جايي که او دستش را روي صورتش گذاشته بود . سرو صداي اينها را مي شنيد اما تکان نمي خورد . مي دانست اشيا از دستش کلافه اند و دل اشان مي خواهد مرد مثل هميشه از آنها طرح هاي عجيب بسازد .
کودکي به او روياهاي زيادي بخشيده بود ، مثل آرزوي چوب پرنده يا بال هاي آتشين که مدام در خواب هايش تکرار مي شد . فرخنده به روياهاي کودکي او گوش مي داد و لبخند مي زد . مي دانست که او هيچوقت به روياهايش گوش نمي دهد و تنها آرزويش مداواي دخترک است . دخترک روز به روز نحيف تر مي شد و مرد که ديگر کاري از دستش بر نمي آمد ، او را نمي ديد . يک روز با دخترک روي صندلي چرخدارش ، روبرو شد. نگاه دخترک سرد و ثابت بود . سراغ اش رفت و او را نوازش کرد . در آن لحظه مي دانست که تنها آرزويش اين است که فرخنده او را در اين حال ببيند . با اين حال با شنيدن صداي زنگ در خانه به سمت پله هاي زير زمين رفت
هيچ کس مثل بنفشه که چند سالي از او بزرگتر بود ، در روياهايش او را همراهي نمي کرد . بنفشه بود که رنگ و روي تازه اي به آن روياها مي بخشيدو با او مهربان بود . وقتي بنفشه عروسي کرد، روياها را مثل رازي بين خودشان بياد مي آورد .
صداي موسيقي در اتاق طنين انداخت . چند دقيقه بعد نوار از ضبط صوت کهنه که تک تک صدا مي کرد بيرون آمد و نوار ديگري در آن جا گرفت . سقف را بالا فرستاد ، عصايش را برداشت و به سمت ضبط صوت رفت . آن را بلند کرد و به زمين کوبيد و سکوت برقرار شد . گاه نوايي از همان موسيقي به طرز لجوجانه اي به گوش مي رسيد . دل اش تنگ بود . چشم ها را از داخل قوطي برداشت و در حدقه گذاشت . به سمت پنجره رفت و پرده را کشيد . باران قطع شده بود و در نور کمرنگ چراغ هاي خيابان مي شد برگ هاي درخت مجاور را ديد که قطره هاي باران را در خود پنهان کرده بودند . دست دراز کرد تا قطره ها را از روي آن بتکاند . ليوان در دستش جا گرفت . رهايش کرد . صداي شکستن ليوان در پياده رو شنيده شد . برگشت و به اتاق نگاه کرد . تابلو را برداشت ، رنگ هايش روي زمين ريخت و چيزي جز بوم سفيد در دستش نبود . بوم را آرام به ديوار گوشهء اتاق تکيه داد. اشيا را مي ديد که به کنجي مي خزند .
تنها کت قديمي اش همان جا آويزان از ميخ به او نگاه مي کرد . به سمتش رفت و آن را برداشت . روي سرشانه هايش خاک نشسته بود. جيب هايش را وارسي کرد و آن را پوشيد .حسابي برايش تنگ شده بود . آستر بغل جيب پاره بود ، دستش را فرو برد و کليد مسي کهنه اي را يافت . به اتاق نگاهي کرد و سريع خارج شد . صداي عصاي چوبي در سرسرا طنين انداخت
رکسانا حمیدی 1379
بدون هيچ غلوي ميخواسمت , نه اينکه برات بميرم اما ميدونسم زندگيم بي تو هيچه هيچ ! تو مدام ازم
فاصله ميگرفتي.. کاريت نداشتم , فقط تحمل روزايي که نبودي برام سخت بود. اينکه کجايي ,چي ميکني, با کي حرف ميزني و از اين جور حرفا .. تو خوابام ميومدي اما عجيبه , هميشه اونجا هم خودتو ازم قايم
مي کردي.
نمي دوني چقدر له بودم , وقتي از خيابون رد ميشدم و فکر ميکردم : تو ممکنه يکي از همون دوستاي کاريتو, بغل دستت نشونده باشي و پشت چراغ در حاليکه تو ماشينت در حال خنديدني به رد شدن من از عرض خيابون خيره شده باشي !! يا وقتي. .. ( يک کلمه ناخوانا ؟؟ بعديش هم که خوانا نيست..انگار اينجا چاي ريخته ؟ نه دستش خط خورده ..آها ).. يه لنگه گوشواره لاي چروک روتختي که اين همه زحمت نداشت که لنگه اونو بسازي! مگه يادت نبود که گوشاي من سوراخ نيس , البته به رخ کشيدن بعضي چيزا از ديدنشون فاجعه تره . سکوت من از بي حالي و نااميديم بود , نه از سر بزرگواري . منم ميخواسم ساعتايي که پاي تلفن, کسي قربون صدقه ام ميره , تو با دست اشاره نکني که ميخواي زنگ بزني! . من که از اين عاشقا تا دلت بخواد داشتم ..اما خره! تو يه چيزه ديگه بودي. هنوز برام دست يافتني نبودي و هنوز دلمو مي لرزوندي . هنوز آغوشت... (باز ناخوانا ...) اما فقط يه چيز بود : حضورم زياد بود برات, اما چه جوري بايد کمش ميکردم ؟ تو گم بودي , يه دفعه پرو بال گرفته بودي , ميدونسي هم , زنا هم جون تو جونشون کنن همه خواهان ستايش و حرفاي عاشقونه ان ! اما اونا بهت فکر نمي کردن . درسته! بگو يالا بگو ..مگه دردت همين نبود؟ اونا هيچکدوم بت فکر نمي کردن... ماشين را روشن کرد در اولين فرعي پيچيد و صداي موسيقي جازي را که از ضبط صوت ماشين بلند ميشد, خفه کرد . ياد پاييز ويوالدي افتاد ..آيا همين رنگ بود؟چرا بايد همچون چيزايي نوشته باشد آن هم بعد از يکسال.. الان کجاست! نمي خواست به خانه پدري اش زنگ بزند ..خانه خواهرش . دوستاي مشترک هم که نه .. پس کجا بايد پيدايش مي کرد .
در اين يک هفته تنها چيزي که خوانده بود اين سه صفحه بود
يک هفته.. يکسال ! آن سه سال!؟ آن چهار هفته !دوساعت از آن ماه !بنظرش مسخره آمد اين وقتها. يکسال را به دلخواهش زندگي کرده بود, در آن سه سال زندگي چه گذشت؟ باران گرفته بود و برف پاک کن ماشين کار نمي کرد .شيشه را پايين کشيد و با دستمال آن را از بيرون پاک کرد .بايد سر قرارش
مي رسيد , نمي خواست حال و هواي نامه روزهايش را به هم بريزد
اما احساس کرد حال هيچ کس يا هيچ حرفي را ندارد . گوشه خيابان نگه داشت..
نميدوني يه روز اينو کشف کردم که تموم تلاشاي من در اين مدت , نه براي حفظ زندگيم بوده , اون
چک کردنا , وسواس سرکشيدن به همه سوراخ سمبه هاي خونه , هر روز دکور رو عوض کردن به هواي پيداکردن روژلب يا گوشواره . نه اينجا رو اشتباه کردي , مازوخيسم نبود ! يه جور بهونه بود براي کندن از تو , داشتي خفه ام مي کردي . همه فکر و ذکرم تو بودي ! نه کارام خوب پيش ميرفت و نه دل و دماغ خودمو داشتم . حس مي کردم اومدي جاي همه چيز رو تو زندگيم بگيري.. جاي سينما رفتن, کتاب خوندن , با دوستا چرخيدن , خوابيدن هاي طولاني , دلخوش شدن به يه آرامش عميق. و از همه بالاتر جاي رها بودن ! ميخواسم چيکار که هميشه ذهنم درگيرت باشه, کجايي يا.. حيف من بود
پس کار کردم, آرزو کردم خيابونا رو بي تو بببينم يا وقت نداشته باشم که نگران تو و اون زندگي مرضي ات باشم ! اما نمي شد .. سرزده هم برا همين اون شب اومدم خونه , سفرمو بهم زدم ! مامان اينا هم بخاطر من موندن.. اون يه هفته تعطيل. حالا حتما ازم متنفر ميشي وقتي ميگم من در تموم اون مدت فقط ميخواسم از زندگيم بيرون بري.. نه لاف نيس . از بس دست به بوم نبرده بودم , دسام خشک شده بود ! تو ميخواسي کار کنم , به آتليه استاد هم به پيشنهاد تو رفتم , اصلا از تفريحاتت شده بود: خريدن آلبوم نقاشي و خرت و پرتهاي کار من .. اما تو نمي ديدي لرزش دسامو وقتي ميخواسي تنهام بذاري که کار کنم .. من تموم مدت رو يا تو فکر ول کردنت بودم يا کشوندنت به خونه!! چه دلخوشي برا کار کردن .. وقتي دير مي اومدي و يه راست مي رفتي ميخوابيدي ,اونم بدون اينکه بپرسي من چيزي کشيدم يا نه؟... زنگهاي مدام تلفن ! اين چهارمين تلفن مزاحمه بدون هيچ حرف در اين يک ساعت ! چرا هيچ کس ازش خبري ندارد؟ کجاست؟ , مگر اهميتي دارد , کسي را از دست مي دهي کجا باشد ! پس اين نامه را چرا نوشته, نکند بهانه اي است براي برگشتن . آن که رفته, برمي گردد !؟
شام مي خورند . به دختري که روبرويش نشسته بود , نگاه مي کرد . دختر مدام خميازه مي کشيد و با گردنبند چوبي دور گردنش که روي سينه نيمه عريانش افتاده , بازي مي کرد .. فکر کرد چرا ديشب .. دقيقا زماني که اين نامه رسيده , يکي از دوستان مشترکشان بعد از مدتها , بايد آن موقع شب زنگ بزند و از او خبر بدهد ؟؟ اينکه زن مدتي است در يک روستاي دورافتاده زندگي مي کند اما کجا, با کي, چرا .. چرايش که پيداست . پس از همانجا نامه فرستاده.. نامه ! شيوه کهنه اما هنوز موثر ! حتما ميخواست دوباره خودش شود .. خودش !؟
اما ميدوني اين روزا حسرت ميخورم به قديم . به روزايي که بودنت رو حس ميکردم و برام مهم بود..حسرت ميخورم به حال خودم تو اون روزا و نه, به بودن تو!! اينکه چه راحت برام عادي شدي
فکر کرد آخر اين چه بازي است که سرش آورده ..مرد غذا را به سختي مي جويد , آن هم در مقابل
چشمهاي آرايش شده دختر. از اول هم غذا به اندازه کافي سرد بود ..باز تنش داغ شده بود .. بلند شد .. آب خورد .." کاش اونقدر به تو نزديک نشده بودم تا بخوام اينجوري ازت بکنم!" بوي تهوع در دهانش . توهم بازي خوردن يا بازي دادن !
در کاسه توالت , زرد بود همه آنچه را که خورده نخورده آنجا تف کرده بود
زنگ تلفن .. ولو شده بود روي موزاييک توالت , مي خواهد برخيزد , سرگيجه مجال نمي دهد . صداي نازک دختر که گوشي تلفن را با لوندي در دست گرفته و کشدار و ملايم مي گويد: الو الو الو . دختر با ديدن او گوشي را مي گذارد و لبخندي مي زند .به سمت اتاق خواب مي رود , حس مي کند کسي از او
خاطره اي ندارد , ديگر هيچ کس در هيچ جا به او نمي انديشد ..فکر کرد هر آن ممکن است تمام شود . دختر را صدا مي زند . دختر زير لب غرولندي مي کند و در حالي که لباس پوشيده تا برود , در آستانه در اتاق مي ايستد . کسل تر از آن است که از او بخواهد تا بماند . شدت صداي بسته شدن در, تختش را مي لرزاند.. نامه ؟ از جا برمي خيزد . نامه ؟! .. کنار تلفن است .. نامه خلاف تاي قديمش , تا خورده بود, اتاق خوابش کاملا تاريک بود .. شمع را بالاي سرش مي گذارد .. نگاه سرسري به نامه مي اندازد .
چيزي مثل رد شدن سنگين چرخ هاي قطار از روي ريل و نور شديد چراغهاي قطاري که نزديک مي شود
کسي را صدا مي زند .. قطار در فاصله نزديک گويي خيال گذشتن ندارد , از اعماق نعره مي کشد و مي داند از لبش که از وحشت چاک خورده , خون مي ريزد.. صدا نزديک و نزديک تر مي شود ..تمام تنش خيس بيدار مي شود
صداي تلفن ! در خواب نبود صدا؟؟ مگر ساعت چند است ؟ سکوت ! انگار تلفن قطع شده باشد . نفس هايش مقطع ..باز صداي زنگ .. بلند مي شود . گوشي را برمي دارد .. اما اين بار تلفن قطع نشد .. صداي سيمها .. خط رو خط شدن .. صداي پاييز جايي در دور دست! و بوق اشغال
گوشي را مي گذارد سر جايش . با صداي بلند گريه مي کند