تبليغاتX
هزار و یک شهرزاد
مقاله کامل را در اینجا گذاشتم تا چنانکه پیداست دوستان سر و کارشان با نشریات حاضر و نشریه چی ها امروز نیفتد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط |

با سلطه رسانه‌هاي جمعي، جهان ما سرشار از خبرهاي ريز و درشتي است كه از هر گوشة آن دريافت مي‌شود. وسايل ارتباط جمعي ما را به دل هر ماجرايي مي‌برد كه تنها مي‌شد از نزديك آن را چنين ملموس احساس كرد. انسان امروز پس از رخدادهاي بزرگ در جهان، گوش به زنگ حوادث، به جهان مي‌نگرد و البته اينها همه اضطراب و رنجي نصيب بشر مي‌كند كه در سايه رفاه و تندرستي عصر مدرنيته، در لايه‌هاي پنهان وجودش، خود را پنهان مي‌كند.درواقع شایداین شروعی    کلیشه ای برای موضوعی باشد که می خواهم به آن بپردازم. دنياي امروز، به دلايل خويش نيازهاي مردمان روزگار را دستخوش تغيير مي‌كند. اگر پيش از اين، فرد به خواندن دوبيتي در خلوت گوشة جهان سوز دل فرو مي‌نشاند، امروزه ديگر نه آن خلوت‌ گزيدن از جهان و نه آن دوبيتي خواندن چاره‌ساز است. اگر خشونت يا هجوم يا هر صفت ديگر براي جهان امروز قایل باشيم، ما با جهان آنگونه كه هست، مواجهيم و شايد به نيرو و انگيزه‌هاي بيشتر براي ادامه دادن نيازمنديم. البته ماجرا در اين سوي جهان كه ما زندگي مي‌كنيم، كاملاً ديگرگونه است، خصوصاً با پيشينة تاريخي كشورمان و روحيات ايراني كه ما از ديرباز در خويش و گذشتگانمان سراغ داريم...

 

ادامه این بحث را در شماره جدید نشریه رودکی در کنار مقالات دیگرش بخوانید.. شماره ۲۱

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت توسط |

رمان "خیلی خوشبختم خانم صادقی "از علیرضا مجابی (انتشارات روشنگران سال ۱۳۸۵)رمان خوش خوانی است . کم حجمی آن آدم را ترغیب می کند به خواندنش و چند خط اول رمان کافی است تا دل دهی به روایت .

داستان درباره  پسر نوجوانی است ومسئله نوجوانی و بلوغ ، چیزی که کمتر در ادبیات داستانی ما دیده شده .فصلی در شکل گیری آدمها که  ریخت عجیب خودشان و جهان پیرامونشان  را به سوال می کشانند و جسارت عنصر لاینفک این دوره است . موتیوی که دستمایه نویسنده قرار می گیرد برای طرح آنچه در پس ذهن خود با آن مواجه است . بلوغ از تابوهایی است که کمتر به لحاظ  اجتماعی یا فردی در خانواده ها و اجتماع به آن پرداخته می شود  که در واقع بسیار از آن پرهیز می شود و خانواده ها با نگاهی زیرزیرکانه و در سکوت سپری شدن آن را نظاره می کنند .جز جنبه های شرعی و دینی آن ، بیشترین مواجهه خانواده ها با بلوغ در امر ونهی های شدید و منع هایی است که تا قبل از آن چندان رواجی نداشته است . به همین سبب پرداختن مجابی به این موضوع خبر از جسارت او دارد در انتخاب موضوع و نوع پرداختن به آن .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت توسط |

 

خنکاي سيپده دم سحر نام داستان بلندي است که در سال 1380 توسط انتشارات خجسته چاپ شده است .
اين داستان به لحاظ حجم در مقوله داستان کوتاه نمي گنجد و نيز به لحاظ عدم پرداخت دقيق شخصيت ها و
بررسي اوضاع اجتماعي شخصيت ها در سطح باقي مي مانند ، زيرا لزوما رمان را از روي حجم آن نمي توان شناخت . داستان در زندان زنان مي گذرد چيزي که در طي سال هاي اخير کمابيش مورد توجه نويسندگان و فيلمسازان زن ايراني قرار گرفته است .اين فضاي محدود با شخصيت هايي که هرکدام خلاف يا جنايتي
مرتکب شده اند فضايي تصويري ديگر از زن ايراني به ما نشان مي دهد . زناني که در بسترسنتي اجتماع  در جستجوي راههايي براي کسب درآمد يا رسيدن به آمالشان و يا گرفتن انتقام هستند واغلب مردي را کنار خود دارند چه آنان که مردشان را به سبب هوو به قتل رسانده اند يا آنان که شوهرانشان آنها را به تن فروشي مجبور کرده اند يا آنها که با پسر محبوبشان فرار کرده اند يا آنان که برادرشان به واسطه ناجوانمردي شوهر به مرگ محکوم مي شود .. گويي آنها بالذات نمي توانند جنايتکار يا مجرم باشند و شکستهاي خانوادگي و عشقي منشا خلافکاري آنها شده است . داستان با بازگشت شيدا به زندان آغاز مي شود . چيزي که نويسنده از آن با تعبير استعاره گونه سوار قطار شدن ياد مي کند که به موازات روايت پيش مي رود. قطاري که هر ايستگاه کسي را سوار مي کند و کس ديگري را سوار مي کند . شيدا که توزيع کننده مواد مخدر است در حالي به زندان مي آيد که نه کسي در بيرون منتظرش است و نه حالي دارد که اشک بريزد . گويي سرنوشت محتوم خود را پذيرفته . با ورود شيدا به زندان افراد قديم و جديد معرفي مي شوند . انتخاب زاويه ديد داناي کل محدود در داستان شايد بهترين زاويه ديد در اينگونه روايت ها بشمار رود اما نويسنده گهگاه در استفاده از اين امر چندان موفق نبوده و زاويه ديدش بيشتر به داناي کل نامحدود گرايش مي يابد چنانکه که گاه  در صحنه هايي حضور شخصيت اصلي داستان محسوس نيست و در داستاني با آن حجم اندک راوي بازگوينده ذهنيات و احساسات چند شخصيت محوري و نيمه محوري در داستان مي شود که در نهايت ايجاد تشتت و عدم تمرکز بر يکي از شخصيت هاي داستان مي شود . همچنانکه حضور متکثر افراد، احساس همدردي خواننده را با شخصيت ها به دليل ناشناخته ماندن آنها و انگيزه هايشان يا حضور سفيد و سياهشان در کل متن کمرنگ مي کند و گويي نويسنده تعهد کرده از سرنوشت و تيپ هاي متفاوتي در اثر نام ببرد و در نهايت آنها را به فرجام برساند . طرحي و نقل سخني يا تصوير آني از شخصيت ها مثل روحي - حميرا - شمسي خان - ثريا - رخساره - زهره - مليحه - عاطفه- هلن -زيور - فرشته و چندين نفر ديگر با وجود شيدا براي يک داستان 110 صفحه اي نتيجه اي جز سست کردن روايت و اختلال در همراهي خواننده با راوي ندارد . در واقع پيرنگ داستان اشخاص يک بعدي و زودگذر را به خوبي هضم نمي کند و اين براي داستاني که از نوع "رمان شخصيت" محسوب مي شود نقطه مثبتي نيست . با توجه به حساسيت  انساني که در زندان است به هر دليل ممکن ، نويسنده نياز به کشف زواياي انساني و پاشنه آشيل دست کم شخصيت هاي محوري خود دارد تا از آنها شخصيتهاي زنده و تاثيرگذار بسازد و آن را در ذهن مخاطب از صرف يک تيپ بيرون بياورد . ما داستان را به پايان مي بريم بي آنکه مرگ دلخراش رخساره يا سوگواري عاطفه و يا مهرباني شيدا تصوير ماندگاري در ذهن ما بر جاي گذاشته باشد و يا صحنه بسيار قشنگ رفتن زيور در مقابل با آن لحظات شکننده ما را نويدي داده باشد .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت توسط |

خوانش دیگری از گاوخونی اثر  مدرس صادقی

چندی پیش فرصتی شد که باز  گاو خونی را بخوانم . مدتها پیش در ایام دانشجویی آن را خوانده بودم و سوالی در ذهنم مانده بود که این بار در زمانه ای دیگر با خواندن مجدد به طرح آن بپردازم .
به نظر من گاوخونی داستان بلندی است از جنس اعتراف اینکه چرا داستانبلند .. زیرا اثر ویژگیهای رمان
را ندارد و بیشتر شبیه داستان بلند است و این از اهمیت و جذابیت این اثر نمی کاهد . اعتراف عنصر اصلی داستان است که در پس ذهن راوی می گذرد . و از سوی دیگر چیزی قرار دارد که در هرزمان هوشیاران این مرز و بوم از آن شکایت ها داشته اند و آن وابستگی است . پس در یک چیدمان ساده راوی به اعتراف رو می آورد و از چیزی می گوید که دست و پا گیر است . وابستگی به شهر, خانواده, همسر , باورها و سنتهای قدیمی ! و اینهمه در خوابهای راوی تجلی می کند . خوابهایی که گاه رهیافتی به حقیقت دارد . راوی در خواب  با پدر؛ معلم چهارم دبستان-آقای گلچین- و دختر عمه مواجه است یعنی کسانی که راوی  را در خواب و بیداری احاطه کرده اند و آسودگی بیداری را از او ربوده اند .راوی به یاد می آورد که فاصله نتوانسته او را از جهان ذهنی اش دور کند و آدمهایی که به ظاهر از آنها بریده , بیشتر او را دنبال می کنند همه چیز در این اثر به سمت قهقرا و بازگشت به گذشته پیش می رود چنانکه به واقع راوی حرکت به سوی آینده را آچمز شده می یابد ولی حرکت به سمت گذشته , راههایی گشوده دارد . راوی جبر اجتماع و خانواده و سنت ها را برای احیا فرهنگ کهن و حفظ سنن بر گرده خویش احساس می کند و از آن می گریزد . راوی در سکوت

خویش گذشته را تحلیل می کند وخاموشی او دلیلبر جستجوی راه میانه و بر مذاق مصالحه نیست . این راه به سمت محکوم کردن چیزی پیش می رود که راوی در مقابل آن احساس ناتوانی می کند و فرار را بر قرار ترجیح می دهد . راوی اصفهان را به معنای سنت های دست و پاگیر نشان می دهد در مقابل تهران که محل گریختن هاست .محل عشق نیز هست زیرا پدر در یکی از خوابهای راوی از عشق خود به زن لهستانی یاد می کند .گویی اصفهان محل ناچاری است برای از دست دادن انگیزه ها . راوی شهر را دوباره کشف
  نمی کند , به گره های کور که خوابهایش به به آن اشاره دارد تلنگر می زند . حتی حضور بی پایان آدمها
و  تصاویر در بخش آخر, داستان از کنده نشدن پسر از تمام آنچه رها کرده خبر دارد .انسان گاوخونی اسیر سنتهاست کنده نشده از آنها و نومید از ریسمان آینده به سوالهای بیشماری می اندیشد که طرح و

مرور آن در ذهن او را از پا درآورده است چه برسد به جستجوی پاسخی برای آن .
اعتراف به نیاز انسان به هوای تازه ! چراکه راوی حضور پدر را در شهر تهران آنهم در خوابهایش که
تصویری شفافتر و موثرتر دارد , به راحتی می پذیرد اما او را در اصفهان وقتی پشت میز چوبی بزرگ خیاطی می نشست نمی تواند تحمل کند حتی پس از مرگ پدر خاطره این صحنه او را می آزارد .حتی پسر حضور دختر عمه را به عنوان همسر در تهران بیشتر به رسمیت می شناسد تا در اصفهان و دختر به دلیل حضور در اصفهان و حرکت نکردن با ذهن و خواسته راوی از همراه شدن با او باز می ماند . حتی راوی بهایی سنگین یعنی تمام میراث بازمانده از پدر یعنی مغازه خیاطی را , بهای آزادی خویش از سنتها و .
اسارت از دست می دهد
شهری که رود آن نام زایندگی را بر خود دارد اما به مانداب ختم می شود . گاوخونی سنتی است که آدمها
در آن دچارند جایی است که حرکت رودها را نتهی به آن می کنند و نه به سمت دریا . گاوخونی گویی نهایت سرنوشت آدمهای داستان است.. آقای گلچین و خوابهای راوی به همراه پدرش . گاوخونی ناامیدی

راوی است از رسیدن به دریا .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت توسط |



به بهانه نمايش: نواي اسرارآميز
رکسانا حميدي
نمايشنامه اي از امانوئل اشميت با نام نواي اسرار آميز مدتي پيش با کارگرداني سهراب سليمي و بازي حميد مظفري و حافظ آهي روي صحنه بود. از اين نمايش و اجراي آن شايد بسيار گفته شده باشد اما آنچه در اينجا بيشتر نظر نگارنده را به خود مطوف کرده خط داستاني نمايشنامه است. يک مثلث عشقي که انگار قرار است قرنها دستمايه ايجاد فضاهاي داستاني  باشد اما اين موضوع  که هميشه سوژه جالبي بوده است  در اين اثر با عنصر غافلگير کردن مخاطب پيش مي رود و ما را به مثلث هاي چندگانه اين اثر رهنمون مي کند. حضورشکل هندسي مثلث بر ساختار داستان هر بار مخاطب را در اين اثر متوجه زاويه اي مي کند که درباره آن بيانديشد . گويي اين نمايشنامه قصه انتخاب و ترجيح  است . ترجيح دادن هنريا عشق , معمول بودن يا غير معمول بودن , خود يا ديگري .. قصه گزينش يک نوع از بودن است و مثلث شيوه اي است براي انتخاب که ناخودآگاه در اين اثر سر بر مي آورد. راز سحرانگيز بودن نواي اثر , در دل توازي بار شخصيتهاي آن است مثل توازي شخصيت نويسنده , خبرنگار و زن که امکان حضور مثلث و يک انتخاب را موجه مي کند و البته گاه در غياب يکي از شخصيتها , مخاطب نقش يکي از زاويه ها را در مثلث به عهده مي گيرد. نمايش با مواجهه دو عاشق (رقيب) آغاز مي شود , اگرچه مخاطب در نيمه داستان از اين جريان آگاه مي شود يعني زماني که رقيب هويت خود را به ديگري معرفي مي کند :آن هم در يک سوم پاياني کار.
 عاشق اول که نويسنده شهيري است مجموعه مکاتبات عاشقانه اش با زني که پانزده سال پيش ترک کرده را درمجموعه اي چاپ مي کند . علني شدن اين نامه ها که نويسنده از واقعي بودن آن سرباز مي زند عاشق دوم را به سمت او مي کشاند .عاشق دوم در نقش خبرنگار به جزيره اي مي رود که نويسنده در آنجا تک و تنها زندگي مي کند و از او درباره حقيقت پنهان در اين اثر سوال مي کند در اينجا البته ما شاهد نظريات شايد خود مولف در باب نقد و نقادي هايي که درباره آثار ادبي شکل ميگيرد
هستيم . نويسنده از روزنامه ها و منتقدها بيزار است و سالها تن به گفتگو نداده اما چرا اين خبرنگار را از يک نشريه گمنام محلي  مي پذيرد , جاي سوال دارد. شايد به انگيزه خود نويسنده و چاپ نامه هاي عاشقانه ربط داشته باشد .. عاشق دوم در قالب خبرنگار _ بيشتر مثل يک بازجو _نويسنده را تحت فشار مي گذارد تا با او راست سخن بگويد و آنجاست که نويسنده از دروغ زيبا مي گويد و هنر ساختن جهاني دلخواه در اثر ادبي؛ او راستگويي را مايه آفت مي داند و امري که همه چيز را معمولي و پيش پا افتاده مي کند . همان چيزي که هنر از آن رويگردان است يعني معمول وبه قاعده همگان بودن  ! داستان به فرو کشاندن نويسنده از مقام تبختر يک آفرينشگر به درهم ريختن اوي عاشق دراقراربه واقعيت پيش مي رود و  گره داستان با پيش رفتن حوادث , خود را نشان مي دهد . ضربه کاري بر آگاهي رقيب و تماشاگر با اعتراف خبرنگار به همسر بودن با معشوق وارد مي شود اما اين تنها ضربه نيست .. مرگ معشوق آن هم ده سال پيش و دست يافتن شوهر بر مکاتبات پنهاني همسر درگذشته اش با عاشق پيشين که خود نويسنده اي پا به سن گذاشته و برنده جايزه نوبل است و ادامه مکاتبات از سوي شوهر با نويسنده يکي پس از ديگري رقيب و تماشاگر را تحت تاثير قرار مي دهد . گويي يکسو نگه داشتن رقيب و تماشاگر ؛ عمدي است که مولف در هنگام کار از خود نشان داده است . اينجاست که ما با مثلث ديگري مواجهيم : خبرنگار يا همان شوهر, نويسنده , تماشاگر؛ ارائه اطلاعات آنهم اينگونه زمخت در کار , مخاطب و تماشاگر را در مقابل شوهر قرار مي دهد . نويسنده به نوشتن نامه ها اقرار مي کند. در مثلث اول زن در راس هرم قرار مي گرفت اما در مثلث دوم شوهر در راس  هرم قرار مي گيرد زيرا از نويسنده و تماشاگر داناتر است.
گشوده شدن گره اصلي و وقايع حواشي  ما را به سمتي پيش مي برد که سوالي در ذهن باقي نماند . اينجا تماشاگر علت اين فراق را از زبان نويسنده مي شنود : ترک معشوق براي حفظ شکل زيبا واصيل عشق و پرهيز از روزمرگي و عادت .. تعبيري از عشق . فدا کردن آن در راه خلق هنر و ادبيات و باور عميق به تنهايي بشر . اما اين اخبار به شکسته شدن به اصطلاح کمر نويسنده در مقابل آن  منجر مي شود . گويي نويسنده که حتي يکبار از معشوق پيشين و ابدي خويش در طول پانزده سال سراغي نگرفته,از خبر ازدواج و مرگ معشوق متلاشي شود که حتي ديگر قادر نيست از حلاوت دروغ در آثار هنري و عشق ابدي دفاع کند . اينجا نويسنده نقاب افکنده در مقابل رقيب و تماشاگر فارغ از هيبت خالق ادبي و هنري با ماجرا مواجه مي شود . کاراکتر نويسنده به خوبي پرداخت شده است؛ ديوانگي سنجيده شده نويسنده در کل اثر باورپذير است . اما شروع تاثيرگذار اثر به پايان بندي چشمگيري ختم نمي شود بلکه تبديل به صحنه  درس اخلاق مي شود. نويسنده از رفتار خود پشيمان است و ديگر آن اقتدار و آرمانگرايي در او ديده نمي شود . حتي در صحنه پاياني که خبرنگار قلابي يا همان همسر معشوق از خانه نويسنده بيرون مي رود , نويسنده درتکرار اکت هاي پيشين با تفنگ به دنبال او مي رود : پيش از اين نويسنده با استفاده از تفنگ قصد بازگرداندن يا شوخي با رقيب ناشناخته را دارد اما زماني که همه چيز روشن مي شود و نويسنده حاضر نمي شود با رقيب به شهر معشوق و بر سر خاک او برود و به نوعي سعي در بازسازي هويت خدشه يافته خود دارد . اينجا مولف قطعيت را به تمامي وارد ماجرا مي کند و از دموکراسي در متن خبري نيست . چنانکه در پايان نيز ما با مثلث سومي مواجه مي شويم که اين بار نويسنده در راس آن است . جا داشت مولف در پايان کار از عنصر جنون _که پيش از اين در مورد نويسنده عنصري شناخته شده بود_ استفاده مي کرد. در پايان داستان مخاطب با اثر احساس بيگانگي دارد زيرا احساس مي کند نويسنده با رقيب که به نوعي عاشق نويسنده نيز به شمار مي رود , يگانه مي شود .استفاده از قاعده پايان خوش در فرجام  کار چندان با بافت کل اثر همخوان نيست و شايد توقع مخاطب را راضي نمي کند . در عين حال شايد بتوان گفت نويسنده ادامه عشقش را در رقيب مي يابد که با ادامه دادن مکاتبات او معشوق را زنده نگه داشته است و اعتراض خبرنگار يا همان همسر به نويسنده مبني بر همين است که چرا  با چاپ نامه ها نويسنده خواسته که اين عشق را مختومه اعلام کند . نويسنده دليل آن را دلتنگي خود براي ديدار معشوق و عصباني کردن او براي نزد نويسنده آمدن مي شمارد . اصرار شوهر بر ادامه مکاتبات در لفافه و نپذيرفتن آن از سوي نويسنده معقول به نظر مي آيد اما چنانکه گفته شد در صحنه پاياني ما با تسليم نويسنده مواجهيم . شايد پذيرفتن دروغي ديگر .. نمايش مي توانست پايان ديگري نيز داشته باشد و آن کشته شدن خبرنگار به دست نويسنده يا خودکشي نويسنده باشد ..يا شايد صداي شليک تير دربيرون از صحنه و پايان نمايش خود راه براي درگير شدن تماشاگر باز مي گذاشت تا زماني که از سالن خارج مي شد با گمان خود به نهايت کار بيانديشد. چيزي که مي توانست منطق اثر را نيز بر هم نزند: کشته شدن رقيب, آورنده خبر شوم مرگ معشوق و فريب دادن ده ساله نويسنده در نگارش نامه ها , به زير سوال برنده تصورات و باورهاي او, حضور جنون . هر چه هست ما با مثلث عشقي مواجهيم در غياب يک ضلع . معشوق مرده و دو عاشق سالها پس از مرگ معشوق در حال شکل دادن عشقي هستند اگرچه بصورت مراد و مريدي . اين اثر مي توانست اين چنين انباشته از ماجراهاي درشت و هيجان هاي زودگذر نباشد , عنصر غافلگيري را بکار نبرد و رمانتيک نباشد . اما اين اثري کلاسيک است, همه چيز سر جاي خودش اتفاق مي افتد با استفاده از مثلث فريتاگ و اوج و فرودي متوازي و شروع و پايان حساب شده و معقول و شايد معمول.. اگرچه بازي هاي خوب و ميزانسن مناسب نمايش سليمي کار را ديدني تر کرده بود بخصوص بازي روان و باورپذير حميد مظفري که چه خوب نقش را دروني کرده بود , چيزي که در نقش مقابل چندان اتفاق نيفتاده است . در نهايت نمايشنامه با حذف بعضي صحنه هاي کشدار و وقايعي که در رو اتفاق مي افتد [که شق ديگرو تخيل تماشاگر را براي ادامه متن در ذهن مانع مي شود ] اثري چالش انگيز بشمار مي رود

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت توسط