و لوچیانو پاواروتی که چندی پیش درگذشت تا چند صد سال خواهد زیست !
اینهم نوعی جاودانگی است که ذهن و قلب انسان را همیشه به خود مشغول کرده .. جاودانگی منو یاد رمان همه می میرند اثر سیمون دوبوار می اندازد البته اونجا جاودانه زیستن رو زیر سوال می بره و نوعی توجیه عمرهای کوتاه ماست
این رو ببینید :http://www.lucianopavarotti.com/
اسکلتهای آدمیان
از شاخه های زندگی آویزان است
و نه به تندبادی
که به هر آهی فرو می افتند
و در پای درخت
خاک می شوند
پاک می شوند .
خيالم نبود.خوابم مي اومد و ميخواستم شرش رو از سرم وا کنم. به دنبال اون مرد سبزه اي وارد شد با کت و شلوار مشکي کرپ ژرژت و پيرهن سفيد يخچالي .. از يخچالي خنده ام ميگيره! نمي دونم شايد طرح يه يخچال رو برام تداعي کرده بود .. به زن گفت :خانم پس چي شد؟ و خانم با چشمهايي که داشت از جا در مي اومد
گفت :نميبيني عين خيالش نيست که من اينجا وايسادم ؟ دستي کشيدم به صفحه مونيتور روبروم و گفتم :با من هستين؟؟ يکدفعه به نظرم اومد زن با اون ژست قمر خانمی اش نکنه الان بهم حمله کنه ! قيافه مو نگران نشون دادم : من چي کار ميتونم براتون بکنم ؟ زن جلوتر آمد بوي عطر شيرين و گرمش تو صورتم خورد . گفت: من يکي از هنرمندا.. نه يکي از شاعرا.. اونم که نه خيلي! من يه آدم مهم هستم از چمدوني که دم در گذاشتم بايد اينو مي فهميدي! من درباره سرنوشت انسان يا درک بهتر زندگي براي خوشبختي زوجهاي جوون يا حتي براي رسيدن به شور عرفاني مدام توي روزنامه ها مطلب نوشتم ! راستش حتا من بودم که زنها رو به خودشون نشون دادم البته با زبان ساده می نوشتم تا اونا بفهمن .. چطور شما که مدعي کار فرهنگي هستي منو نمي شناسي؟ .. از جا بلند شدم و سمتش رفتم . دست دادیم و کلي با هم خوش و بش کرديم . بعد زن با اينکه بخاطر پاشنه بلند و گرد کفشش بد راه ميرفت سمت در رفت و چمدون رو کشون کشون جلو اورد . ياد مردي افتادم که دنبال زن وارد دفتر شده بود چطور متوجه مرد نشده بودم. مرد روي اولين صندلي کنار در خوابيده بود و دستهاش رو روي شکم کمي برآمده اش تو هم انداخته بود .. زن از تو چمدون مشت مشت کاغذ در آورد و روي ميزم مي چيد .من متحير شده بودم که جهان با اين همه انسان فهيم و تلاشگر چرا هنوز اينقدر زشت است . بالاخره زن نويسنده و متفکر بعد از اينکه تشري به مرد زد و بيدارش کرد از دفتر خارج شد . اما قبل از بيرون رفتن کنار در ايستاد و در حاليکه حرکتي به سر پر غرورش ميداد دهان غنچه اش رو جمعتر کرد و از گوشه لب گفت :البته ميدونيد که همه اينا به قلم خودمه و از کسي وام نگرفتم چون من اساسا کتاب نمي خونم من فقط مي نويسم شبانه روز..
البته من به عنوان یه راوی ساده و چشم و گوش بسته ماجرایی رو براتون روایت کردم که چند کوچه اونورتر اتفاق افتاده بود