تبليغاتX
هزار و یک شهرزاد
حلول لحظه در نبض, صداي قلقل چشمه , پله پله تا معبدي قديمي, واهمه نمايش خلوت دستها در جمع , ترس از نداشتن قلم و شرم از بيخودي هاي ناگهاني و نياز نوشتن !
ترس از تعبير نامفهوم تنهايي, حس وحشتناک تنهايي ابدي , وزش بادها و لمس روزهاي نبودن, آرزوي رها شدن در خانه جاودانگي, قدم گذاشتن در شيب و سر بالايي راهها, گريز از ياوه گويان, مهمل گذاشتن تکرار واژه هاي خودفريبي, جستجو براي يافتن يک دست , نگاه پر تمناي بنفشه ها, خزيدن آدمها در فرياد آشنايي ها , صلح کوههاي پر برف , گذشتن ابرهاي اميدواري, نم نم قطره هاي ريز فواره, تر شدن , تر شدن در شورش ناگهاني عاطفه, پناه آوردن به دامنه سايه دار کوهها, لکه هاي تيره رنگ ابرها, حس هميشگي جداماندگي , فاصله را فراموش کردن, خيره شدن به مردمان محلي , ديدن برگهاي تازه قلمه , رسيدن به نقطه آخر, انتهاي يک مسير,  يک سنگفرش و بعد کشف راههاي تازه!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت توسط

روز بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ  است یعنی حافظ تمام این هشتصد سال را زندگی کرده و بیشتر از اینها احتمالا !

و لوچیانو پاواروتی که چندی پیش درگذشت تا چند صد سال خواهد زیست !

 اینهم نوعی جاودانگی است که ذهن و قلب انسان را همیشه به خود مشغول کرده .. جاودانگی منو یاد رمان همه می میرند اثر سیمون دوبوار می اندازد البته اونجا جاودانه زیستن رو زیر سوال می بره و نوعی توجیه عمرهای کوتاه ماست

 

این رو  ببینید :http://www.lucianopavarotti.com/

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت توسط |

یه روزگاری شعرکی می گفتم این اولینش نبود و آخرینش هم.. اما حس عجیبی دارم به این .. مال سالهای اول دانشجویی سالهای گمگشتگی یا حیرت.. البته هنوز از حیرتم کم نشده اما جنبه کمیک همه چیز این حیرت را جذابتر کرده! 

 

اسکلتهای آدمیان

از شاخه های زندگی آویزان است

و نه به تندبادی

که به هر آهی فرو می افتند

و در پای درخت

خاک می شوند

پاک می شوند .

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت توسط |

چه سلامي چه عليکي! گفتم :خانم محترم شما وارد دفتر کار من شدين و دارين این حرفو ميزنين ؟ راستش ديگه نگفتم با اون ابروهاي پيوندي و چشمهاي ريز سياه و لبهاي قيطونيت مثه صيغه هاي ناصرالين شاهی  .. راه که ميرفت از هر طرفش يه چيزی مي افتاد و ميشکست . هه اينو قديميا ميگن يعني مثلا قمپز در مي کرد . من عين

خيالم نبود.خوابم مي اومد و ميخواستم شرش رو از سرم وا کنم. به دنبال اون مرد سبزه اي وارد شد با کت و شلوار مشکي کرپ ژرژت و پيرهن سفيد يخچالي .. از يخچالي خنده ام ميگيره! نمي دونم شايد طرح يه يخچال رو  برام تداعي کرده بود .. به زن  گفت :خانم پس چي شد؟ و خانم با چشمهايي که  داشت از جا در مي اومد
گفت :نميبيني عين خيالش نيست که من اينجا وايسادم ؟ دستي کشيدم به صفحه مونيتور روبروم و گفتم :با من هستين؟؟ يکدفعه به نظرم اومد زن با اون ژست قمر خانمی اش نکنه الان بهم حمله کنه ! قيافه مو نگران نشون  دادم : من چي کار ميتونم براتون بکنم ؟ زن جلوتر آمد بوي عطر شيرين و گرمش تو صورتم خورد . گفت: من يکي از هنرمندا..  نه يکي از شاعرا.. اونم که نه خيلي! من يه آدم مهم هستم از چمدوني که دم در گذاشتم بايد اينو مي فهميدي! من درباره سرنوشت انسان يا درک بهتر زندگي براي خوشبختي زوجهاي جوون يا حتي براي رسيدن به شور عرفاني مدام توي روزنامه ها مطلب نوشتم ! راستش حتا من بودم که زنها رو به خودشون نشون دادم البته با زبان ساده می نوشتم تا اونا بفهمن .. چطور شما که مدعي کار فرهنگي هستي منو نمي شناسي؟ .. از جا بلند شدم و سمتش رفتم . دست دادیم و کلي با هم خوش و بش کرديم . بعد زن با اينکه بخاطر پاشنه بلند و گرد کفشش بد راه ميرفت سمت در رفت و چمدون رو کشون کشون جلو اورد . ياد مردي افتادم که دنبال زن وارد دفتر شده بود چطور متوجه مرد نشده بودم. مرد روي اولين صندلي کنار در خوابيده بود و دستهاش رو روي شکم کمي برآمده اش تو هم انداخته بود .. زن از تو چمدون مشت مشت کاغذ  در آورد و روي ميزم مي چيد .من متحير شده بودم که جهان با اين همه انسان فهيم و تلاشگر چرا هنوز اينقدر زشت است . بالاخره زن نويسنده و متفکر بعد از اينکه تشري به مرد زد و بيدارش کرد از دفتر خارج شد . اما قبل از بيرون رفتن کنار در ايستاد و در حاليکه حرکتي به سر پر غرورش ميداد دهان غنچه اش رو جمعتر کرد و از گوشه لب گفت :البته ميدونيد که همه اينا به قلم خودمه و از کسي وام نگرفتم چون من اساسا کتاب نمي خونم من فقط مي نويسم شبانه روز..

 

البته من به عنوان یه راوی ساده و چشم و گوش بسته ماجرایی رو براتون روایت کردم که چند کوچه اونورتر  اتفاق افتاده بود

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت توسط |