تبليغاتX
هزار و یک شهرزاد
من خواندن رمان را خیلی زود شروع کردم یعنی درست در یازده سالگی وآن رمانی بود که نامش را اصلا به یاد نمی آورم .داستان در مورد خانواده ای برزیلی بود که می خواستند برای نجات از فقر به جزیره ای مهاجرت کنند که می گفتند در آنجا هر کسی می تواند قطعه زمینی داشته باشد و خوشبخت زندگی کند .. آنها خانواده بزرگی بودند که دختر جوانی داشتند به نام مارتا و پسر ی و پسر بزرگتر و عروسشان که انگار بچه ای هم داشتند و مادر و پدر خانواده . یادم می آید آنها در کنار اندک مواد خوراکی شان کمی قهوه هم داشتند که با خست گاهی از آن برای خودشان قهوه درست می کردند . تا اینکه آنها به بندری رسیدند که باید از آنجا با گرفتن تست سلامت جواز به کشتی سوار شدن و اقامت در جزیره را می گرفتند . و کسی که این جواز را صادر می کرد پزشک جوانی بود که برای دوره اجباری گذراندن طرحش را در آنجا بود و از آن همه طالبان مهاجرت که از همه شان بوی فقر و بیماری می آمد منزجر بود.  خانواده مورد نظر بعد از مدتها نوبت و انتظار سرانجام در مطب حاضر شدند اما یکی یکی . و مسلما مارتا که دختر جوانی بود نظر پزشک را به خودش جلب کرد چنانکه در جلسه اول  پزشک بدن برهنه او را انگار نه به قصد معاینه می نگریست . پزشک خانواده مارتا را ترغیب کرد

تا برای کسب درآمدی دختر را برای انجام امور منزلش به خانه او بفرستند .. و بعد گاهی برادرها که برای دیدن

دخترک به در خانه پزشک می رفتند با شرمندگی و عصبانیت به خانه بازمی گشتند  زیرا یا با فریاد های دختر مواجه می شدند یا سکوتی مرگبار .. بعد آن پزشک دخترک را از خانه بیرون کرد و دختر دیگر جایی برای بازگشت به فضای محقرانه خانواده خویش نداشت به روسپی خانه رفت . تا آنکه روزی که مادر برای خداحافظی به دیدن دخترک رفت یعنی زمانی که جواز صادر شده بود -مارتا با پیراهن قرمز بلندی با آرایش غلیظ ناشیانه و بوی تند عطرش با مادر مواجه شد و با اشکی چند اسکناس از درآمدش را به مادر داد. خانواده به جزیره موعود رفتند . سرزمین آرزوها آفتابهای بلند و گرم و زمین بزرگ کشاورزی برای پدر و پسران و ..
اما در آنجا با خانه ای مواجه شدند خرد و کوچک و نه مزرعه ای بود و نه خوشبختی ..
پدر مرد و مادر و پسرها خود را در سرزمینی غریب تنها با خواهرکی تلف شده و فقدان پدر مواجه دیدیند..

یادم است قصه اینجور تمام شد اما حالا که فکر می کنم

می بینم چقدر داستان ها شبیه هم است و مخصوصا

قصه غم و فلاکت مضاعف زنها . جالب بود وقتی در رمان بینوایان خواندم که هوگو اعتقاد داشت که هنوز هم در عصر حاضر زنها و بچه ها برده هستند . امروزه اگرچه رگه هایی از این تنگ نظری و ناآگاهی در بین مردم نسبت به وضعیت زنان

وجود دارد در همه جای دنیا اما بنیادها و موسسات تصویر دیگری از زنان ارائه می دهد . زنان بسیاری برای

تعریف دیگری از زن کوشش کردند و جان کندند و من فکر

می کنم روزگار دیگری هست که زن از خود هیات 

تازه ای میسازد اگر البته این آگاهی ابتدا در زنان رشد بیشتر بیابد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت توسط |