تا برای کسب درآمدی دختر را برای انجام امور منزلش به خانه او بفرستند .. و بعد گاهی برادرها که برای دیدن
دخترک به در خانه پزشک می رفتند با شرمندگی و عصبانیت به خانه بازمی گشتند زیرا یا با فریاد های دختر مواجه می شدند یا سکوتی مرگبار .. بعد آن پزشک دخترک را از خانه بیرون کرد و دختر دیگر جایی برای بازگشت به فضای محقرانه خانواده خویش نداشت به روسپی خانه رفت . تا آنکه روزی که مادر برای خداحافظی به دیدن دخترک رفت یعنی زمانی که جواز صادر شده بود -مارتا با پیراهن قرمز بلندی با آرایش غلیظ ناشیانه و بوی تند عطرش با مادر مواجه شد و با اشکی چند اسکناس از درآمدش را به مادر داد. خانواده به جزیره موعود رفتند . سرزمین آرزوها آفتابهای بلند و گرم و زمین بزرگ کشاورزی برای پدر و پسران و ..
اما در آنجا با خانه ای مواجه شدند خرد و کوچک و نه مزرعه ای بود و نه خوشبختی ..
پدر مرد و مادر و پسرها خود را در سرزمینی غریب تنها با خواهرکی تلف شده و فقدان پدر مواجه دیدیند..
یادم است قصه اینجور تمام شد اما حالا که فکر می کنم
می بینم چقدر داستان ها شبیه هم است و مخصوصا
قصه غم و فلاکت مضاعف زنها . جالب بود وقتی در رمان بینوایان خواندم که هوگو اعتقاد داشت که هنوز هم در عصر حاضر زنها و بچه ها برده هستند . امروزه اگرچه رگه هایی از این تنگ نظری و ناآگاهی در بین مردم نسبت به وضعیت زنان
وجود دارد در همه جای دنیا اما بنیادها و موسسات تصویر دیگری از زنان ارائه می دهد . زنان بسیاری برای
تعریف دیگری از زن کوشش کردند و جان کندند و من فکر
می کنم روزگار دیگری هست که زن از خود هیات
تازه ای میسازد اگر البته این آگاهی ابتدا در زنان رشد بیشتر بیابد.