آلبر کامو, يادداشتها
لنگستون هيوز
خنکاي سيپده دم سحر نام داستان بلندي است که در سال 1380 توسط انتشارات خجسته چاپ شده است .
اين داستان به لحاظ حجم در مقوله داستان کوتاه نمي گنجد و نيز به لحاظ عدم پرداخت دقيق شخصيت ها و
بررسي اوضاع اجتماعي شخصيت ها در سطح باقي مي مانند ، زيرا لزوما رمان را از روي حجم آن نمي توان شناخت . داستان در زندان زنان مي گذرد چيزي که در طي سال هاي اخير کمابيش مورد توجه نويسندگان و فيلمسازان زن ايراني قرار گرفته است .اين فضاي محدود با شخصيت هايي که هرکدام خلاف يا جنايتي
مرتکب شده اند فضايي تصويري ديگر از زن ايراني به ما نشان مي دهد . زناني که در بسترسنتي اجتماع در جستجوي راههايي براي کسب درآمد يا رسيدن به آمالشان و يا گرفتن انتقام هستند واغلب مردي را کنار خود دارند چه آنان که مردشان را به سبب هوو به قتل رسانده اند يا آنان که شوهرانشان آنها را به تن فروشي مجبور کرده اند يا آنها که با پسر محبوبشان فرار کرده اند يا آنان که برادرشان به واسطه ناجوانمردي شوهر به مرگ محکوم مي شود .. گويي آنها بالذات نمي توانند جنايتکار يا مجرم باشند و شکستهاي خانوادگي و عشقي منشا خلافکاري آنها شده است . داستان با بازگشت شيدا به زندان آغاز مي شود . چيزي که نويسنده از آن با تعبير استعاره گونه سوار قطار شدن ياد مي کند که به موازات روايت پيش مي رود. قطاري که هر ايستگاه کسي را سوار مي کند و کس ديگري را سوار مي کند . شيدا که توزيع کننده مواد مخدر است در حالي به زندان مي آيد که نه کسي در بيرون منتظرش است و نه حالي دارد که اشک بريزد . گويي سرنوشت محتوم خود را پذيرفته . با ورود شيدا به زندان افراد قديم و جديد معرفي مي شوند . انتخاب زاويه ديد داناي کل محدود در داستان شايد بهترين زاويه ديد در اينگونه روايت ها بشمار رود اما نويسنده گهگاه در استفاده از اين امر چندان موفق نبوده و زاويه ديدش بيشتر به داناي کل نامحدود گرايش مي يابد چنانکه که گاه در صحنه هايي حضور شخصيت اصلي داستان محسوس نيست و در داستاني با آن حجم اندک راوي بازگوينده ذهنيات و احساسات چند شخصيت محوري و نيمه محوري در داستان مي شود که در نهايت ايجاد تشتت و عدم تمرکز بر يکي از شخصيت هاي داستان مي شود . همچنانکه حضور متکثر افراد، احساس همدردي خواننده را با شخصيت ها به دليل ناشناخته ماندن آنها و انگيزه هايشان يا حضور سفيد و سياهشان در کل متن کمرنگ مي کند و گويي نويسنده تعهد کرده از سرنوشت و تيپ هاي متفاوتي در اثر نام ببرد و در نهايت آنها را به فرجام برساند . طرحي و نقل سخني يا تصوير آني از شخصيت ها مثل روحي - حميرا - شمسي خان - ثريا - رخساره - زهره - مليحه - عاطفه- هلن -زيور - فرشته و چندين نفر ديگر با وجود شيدا براي يک داستان 110 صفحه اي نتيجه اي جز سست کردن روايت و اختلال در همراهي خواننده با راوي ندارد . در واقع پيرنگ داستان اشخاص يک بعدي و زودگذر را به خوبي هضم نمي کند و اين براي داستاني که از نوع "رمان شخصيت" محسوب مي شود نقطه مثبتي نيست . با توجه به حساسيت انساني که در زندان است به هر دليل ممکن ، نويسنده نياز به کشف زواياي انساني و پاشنه آشيل دست کم شخصيت هاي محوري خود دارد تا از آنها شخصيتهاي زنده و تاثيرگذار بسازد و آن را در ذهن مخاطب از صرف يک تيپ بيرون بياورد . ما داستان را به پايان مي بريم بي آنکه مرگ دلخراش رخساره يا سوگواري عاطفه و يا مهرباني شيدا تصوير ماندگاري در ذهن ما بر جاي گذاشته باشد و يا صحنه بسيار قشنگ رفتن زيور در مقابل با آن لحظات شکننده ما را نويدي داده باشد .
چندی پیش فرصتی شد که باز گاو خونی را بخوانم . مدتها پیش در ایام دانشجویی آن را خوانده بودم و سوالی در ذهنم مانده بود که این بار در زمانه ای دیگر با خواندن مجدد به طرح آن بپردازم .
به نظر من گاوخونی داستان بلندی است از جنس اعتراف اینکه چرا داستانبلند .. زیرا اثر ویژگیهای رمان را ندارد و بیشتر شبیه داستان بلند است و این از اهمیت و جذابیت این اثر نمی کاهد . اعتراف عنصر اصلی داستان است که در پس ذهن راوی می گذرد . و از سوی دیگر چیزی قرار دارد که در هرزمان هوشیاران این مرز و بوم از آن شکایت ها داشته اند و آن وابستگی است . پس در یک چیدمان ساده راوی به اعتراف رو می آورد و از چیزی می گوید که دست و پا گیر است . وابستگی به شهر, خانواده, همسر , باورها و سنتهای قدیمی ! و اینهمه در خوابهای راوی تجلی می کند . خوابهایی که گاه رهیافتی به حقیقت دارد . راوی در خواب با پدر؛ معلم چهارم دبستان-آقای گلچین- و دختر عمه مواجه است یعنی کسانی که راوی را در خواب و بیداری احاطه کرده اند و آسودگی بیداری را از او ربوده اند .راوی به یاد می آورد که فاصله نتوانسته او را از جهان ذهنی اش دور کند و آدمهایی که به ظاهر از آنها بریده , بیشتر او را دنبال می کنند همه چیز در این اثر به سمت قهقرا و بازگشت به گذشته پیش می رود چنانکه به واقع راوی حرکت به سوی آینده را آچمز شده می یابد ولی حرکت به سمت گذشته , راههایی گشوده دارد . راوی جبر اجتماع و خانواده و سنت ها را برای احیا فرهنگ کهن و حفظ سنن بر گرده خویش احساس می کند و از آن می گریزد . راوی در سکوت
خویش گذشته را تحلیل می کند وخاموشی او دلیلبر جستجوی راه میانه و بر مذاق مصالحه نیست . این راه به سمت محکوم کردن چیزی پیش می رود که راوی در مقابل آن احساس ناتوانی می کند و فرار را بر قرار ترجیح می دهد . راوی اصفهان را به معنای سنت های دست و پاگیر نشان می دهد در مقابل تهران که محل گریختن هاست .محل عشق نیز هست زیرا پدر در یکی از خوابهای راوی از عشق خود به زن لهستانی یاد می کند .گویی اصفهان محل ناچاری است برای از دست دادن انگیزه ها . راوی شهر را دوباره کشف
نمی کند , به گره های کور که خوابهایش به به آن اشاره دارد تلنگر می زند . حتی حضور بی پایان آدمها و تصاویر در بخش آخر, داستان از کنده نشدن پسر از تمام آنچه رها کرده خبر دارد .انسان گاوخونی اسیر سنتهاست کنده نشده از آنها و نومید از ریسمان آینده به سوالهای بیشماری می اندیشد که طرح و
مرور آن در ذهن او را از پا درآورده است چه برسد به جستجوی پاسخی برای آن .
اعتراف به نیاز انسان به هوای تازه ! چراکه راوی حضور پدر را در شهر تهران آنهم در خوابهایش که تصویری شفافتر و موثرتر دارد , به راحتی می پذیرد اما او را در اصفهان وقتی پشت میز چوبی بزرگ خیاطی می نشست نمی تواند تحمل کند حتی پس از مرگ پدر خاطره این صحنه او را می آزارد .حتی پسر حضور دختر عمه را به عنوان همسر در تهران بیشتر به رسمیت می شناسد تا در اصفهان و دختر به دلیل حضور در اصفهان و حرکت نکردن با ذهن و خواسته راوی از همراه شدن با او باز می ماند . حتی راوی بهایی سنگین یعنی تمام میراث بازمانده از پدر یعنی مغازه خیاطی را , بهای آزادی خویش از سنتها و .اسارت از دست می دهد
شهری که رود آن نام زایندگی را بر خود دارد اما به مانداب ختم می شود . گاوخونی سنتی است که آدمها در آن دچارند جایی است که حرکت رودها را نتهی به آن می کنند و نه به سمت دریا . گاوخونی گویی نهایت سرنوشت آدمهای داستان است.. آقای گلچین و خوابهای راوی به همراه پدرش . گاوخونی ناامیدی
راوی است از رسیدن به دریا .