تبليغاتX
هزار و یک شهرزاد
من هم موافقم با این جمله همینگوی که می گوید من از کاغذ سفید می ترسم اما نمی دانم چرا من این احساس را به صفحه سفید وبلاگ دارم و این عاملی می شود برای پرهیز از نوشتن در این وبلاگها ! شاید خیلی شخصی باشد دلیلش یا اجتماعی  ! هرچه هست نوشتن در نهایت غلبه می کند بر این ترسها که خودش درمان ترس هایی است دور و برم می بینم.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت توسط |

آبگير کوچکي را می بینم که چند بچه ماهي در آن زندگي مي کنند و و چند ماهي گنده زورگو. اين ماهيها
معلمي دارند و آن مرغ بزرگ و چاقي است که کنار آبگير مي نشيند .معلم از آسمان حرف مي زند و هميشه براي بچه ماهيها اين سوال هست که  اين مرغ شکم گنده چطور مي تواند در آسمان پرواز کند ! يا اصلا به آسمان فکر کند چون آنها در کتاب سال گذشته اشان, داستان آن مرغ ماهيخوار را خواننده اند که ماهيها را به اسم بردن به درياچه و نجات از خشکي برکه ، نوش جان کرده بود . بچه ماهيها ياد گرفته اند:
بهترين معلم همان مرغ است و با خود فکر می کنند دیدن آسمان از آن بالا چه حالی دارد. معلم گفته است که سعادت در آسمان است . ماهيها نمي دانند که آیا روزی به آسمان خواهند رفت و با همه دلزدگی از آب  به معلم خود ایمان خواهد آورد.. آنها تنها میدانند که اگر در جستجوی جایی برای نفس کشیدن هستند آن تنها در آب معنا دارد

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت توسط |