به بهانه نمايش: نواي اسرارآميز
رکسانا حميدي
نمايشنامه اي از امانوئل اشميت با نام نواي اسرار آميز مدتي پيش با کارگرداني سهراب سليمي و بازي حميد مظفري و حافظ آهي روي صحنه بود. از اين نمايش و اجراي آن شايد بسيار گفته شده باشد اما آنچه در اينجا بيشتر نظر نگارنده را به خود مطوف کرده خط داستاني نمايشنامه است. يک مثلث عشقي که انگار قرار است قرنها دستمايه ايجاد فضاهاي داستاني باشد اما اين موضوع که هميشه سوژه جالبي بوده است در اين اثر با عنصر غافلگير کردن مخاطب پيش مي رود و ما را به مثلث هاي چندگانه اين اثر رهنمون مي کند. حضورشکل هندسي مثلث بر ساختار داستان هر بار مخاطب را در اين اثر متوجه زاويه اي مي کند که درباره آن بيانديشد . گويي اين نمايشنامه قصه انتخاب و ترجيح است . ترجيح دادن هنريا عشق , معمول بودن يا غير معمول بودن , خود يا ديگري .. قصه گزينش يک نوع از بودن است و مثلث شيوه اي است براي انتخاب که ناخودآگاه در اين اثر سر بر مي آورد. راز سحرانگيز بودن نواي اثر , در دل توازي بار شخصيتهاي آن است مثل توازي شخصيت نويسنده , خبرنگار و زن که امکان حضور مثلث و يک انتخاب را موجه مي کند و البته گاه در غياب يکي از شخصيتها , مخاطب نقش يکي از زاويه ها را در مثلث به عهده مي گيرد. نمايش با مواجهه دو عاشق (رقيب) آغاز مي شود , اگرچه مخاطب در نيمه داستان از اين جريان آگاه مي شود يعني زماني که رقيب هويت خود را به ديگري معرفي مي کند :آن هم در يک سوم پاياني کار.
عاشق اول که نويسنده شهيري است مجموعه مکاتبات عاشقانه اش با زني که پانزده سال پيش ترک کرده را درمجموعه اي چاپ مي کند . علني شدن اين نامه ها که نويسنده از واقعي بودن آن سرباز مي زند عاشق دوم را به سمت او مي کشاند .عاشق دوم در نقش خبرنگار به جزيره اي مي رود که نويسنده در آنجا تک و تنها زندگي مي کند و از او درباره حقيقت پنهان در اين اثر سوال مي کند در اينجا البته ما شاهد نظريات شايد خود مولف در باب نقد و نقادي هايي که درباره آثار ادبي شکل ميگيرد
هستيم . نويسنده از روزنامه ها و منتقدها بيزار است و سالها تن به گفتگو نداده اما چرا اين خبرنگار را از يک نشريه گمنام محلي مي پذيرد , جاي سوال دارد. شايد به انگيزه خود نويسنده و چاپ نامه هاي عاشقانه ربط داشته باشد .. عاشق دوم در قالب خبرنگار _ بيشتر مثل يک بازجو _نويسنده را تحت فشار مي گذارد تا با او راست سخن بگويد و آنجاست که نويسنده از دروغ زيبا مي گويد و هنر ساختن جهاني دلخواه در اثر ادبي؛ او راستگويي را مايه آفت مي داند و امري که همه چيز را معمولي و پيش پا افتاده مي کند . همان چيزي که هنر از آن رويگردان است يعني معمول وبه قاعده همگان بودن ! داستان به فرو کشاندن نويسنده از مقام تبختر يک آفرينشگر به درهم ريختن اوي عاشق دراقراربه واقعيت پيش مي رود و گره داستان با پيش رفتن حوادث , خود را نشان مي دهد . ضربه کاري بر آگاهي رقيب و تماشاگر با اعتراف خبرنگار به همسر بودن با معشوق وارد مي شود اما اين تنها ضربه نيست .. مرگ معشوق آن هم ده سال پيش و دست يافتن شوهر بر مکاتبات پنهاني همسر درگذشته اش با عاشق پيشين که خود نويسنده اي پا به سن گذاشته و برنده جايزه نوبل است و ادامه مکاتبات از سوي شوهر با نويسنده يکي پس از ديگري رقيب و تماشاگر را تحت تاثير قرار مي دهد . گويي يکسو نگه داشتن رقيب و تماشاگر ؛ عمدي است که مولف در هنگام کار از خود نشان داده است . اينجاست که ما با مثلث ديگري مواجهيم : خبرنگار يا همان شوهر, نويسنده , تماشاگر؛ ارائه اطلاعات آنهم اينگونه زمخت در کار , مخاطب و تماشاگر را در مقابل شوهر قرار مي دهد . نويسنده به نوشتن نامه ها اقرار مي کند. در مثلث اول زن در راس هرم قرار مي گرفت اما در مثلث دوم شوهر در راس هرم قرار مي گيرد زيرا از نويسنده و تماشاگر داناتر است.
گشوده شدن گره اصلي و وقايع حواشي ما را به سمتي پيش مي برد که سوالي در ذهن باقي نماند . اينجا تماشاگر علت اين فراق را از زبان نويسنده مي شنود : ترک معشوق براي حفظ شکل زيبا واصيل عشق و پرهيز از روزمرگي و عادت .. تعبيري از عشق . فدا کردن آن در راه خلق هنر و ادبيات و باور عميق به تنهايي بشر . اما اين اخبار به شکسته شدن به اصطلاح کمر نويسنده در مقابل آن منجر مي شود . گويي نويسنده که حتي يکبار از معشوق پيشين و ابدي خويش در طول پانزده سال سراغي نگرفته,از خبر ازدواج و مرگ معشوق متلاشي شود که حتي ديگر قادر نيست از حلاوت دروغ در آثار هنري و عشق ابدي دفاع کند . اينجا نويسنده نقاب افکنده در مقابل رقيب و تماشاگر فارغ از هيبت خالق ادبي و هنري با ماجرا مواجه مي شود . کاراکتر نويسنده به خوبي پرداخت شده است؛ ديوانگي سنجيده شده نويسنده در کل اثر باورپذير است . اما شروع تاثيرگذار اثر به پايان بندي چشمگيري ختم نمي شود بلکه تبديل به صحنه درس اخلاق مي شود. نويسنده از رفتار خود پشيمان است و ديگر آن اقتدار و آرمانگرايي در او ديده نمي شود . حتي در صحنه پاياني که خبرنگار قلابي يا همان همسر معشوق از خانه نويسنده بيرون مي رود , نويسنده درتکرار اکت هاي پيشين با تفنگ به دنبال او مي رود : پيش از اين نويسنده با استفاده از تفنگ قصد بازگرداندن يا شوخي با رقيب ناشناخته را دارد اما زماني که همه چيز روشن مي شود و نويسنده حاضر نمي شود با رقيب به شهر معشوق و بر سر خاک او برود و به نوعي سعي در بازسازي هويت خدشه يافته خود دارد . اينجا مولف قطعيت را به تمامي وارد ماجرا مي کند و از دموکراسي در متن خبري نيست . چنانکه در پايان نيز ما با مثلث سومي مواجه مي شويم که اين بار نويسنده در راس آن است . جا داشت مولف در پايان کار از عنصر جنون _که پيش از اين در مورد نويسنده عنصري شناخته شده بود_ استفاده مي کرد. در پايان داستان مخاطب با اثر احساس بيگانگي دارد زيرا احساس مي کند نويسنده با رقيب که به نوعي عاشق نويسنده نيز به شمار مي رود , يگانه مي شود .استفاده از قاعده پايان خوش در فرجام کار چندان با بافت کل اثر همخوان نيست و شايد توقع مخاطب را راضي نمي کند . در عين حال شايد بتوان گفت نويسنده ادامه عشقش را در رقيب مي يابد که با ادامه دادن مکاتبات او معشوق را زنده نگه داشته است و اعتراض خبرنگار يا همان همسر به نويسنده مبني بر همين است که چرا با چاپ نامه ها نويسنده خواسته که اين عشق را مختومه اعلام کند . نويسنده دليل آن را دلتنگي خود براي ديدار معشوق و عصباني کردن او براي نزد نويسنده آمدن مي شمارد . اصرار شوهر بر ادامه مکاتبات در لفافه و نپذيرفتن آن از سوي نويسنده معقول به نظر مي آيد اما چنانکه گفته شد در صحنه پاياني ما با تسليم نويسنده مواجهيم . شايد پذيرفتن دروغي ديگر .. نمايش مي توانست پايان ديگري نيز داشته باشد و آن کشته شدن خبرنگار به دست نويسنده يا خودکشي نويسنده باشد ..يا شايد صداي شليک تير دربيرون از صحنه و پايان نمايش خود راه براي درگير شدن تماشاگر باز مي گذاشت تا زماني که از سالن خارج مي شد با گمان خود به نهايت کار بيانديشد. چيزي که مي توانست منطق اثر را نيز بر هم نزند: کشته شدن رقيب, آورنده خبر شوم مرگ معشوق و فريب دادن ده ساله نويسنده در نگارش نامه ها , به زير سوال برنده تصورات و باورهاي او, حضور جنون . هر چه هست ما با مثلث عشقي مواجهيم در غياب يک ضلع . معشوق مرده و دو عاشق سالها پس از مرگ معشوق در حال شکل دادن عشقي هستند اگرچه بصورت مراد و مريدي . اين اثر مي توانست اين چنين انباشته از ماجراهاي درشت و هيجان هاي زودگذر نباشد , عنصر غافلگيري را بکار نبرد و رمانتيک نباشد . اما اين اثري کلاسيک است, همه چيز سر جاي خودش اتفاق مي افتد با استفاده از مثلث فريتاگ و اوج و فرودي متوازي و شروع و پايان حساب شده و معقول و شايد معمول.. اگرچه بازي هاي خوب و ميزانسن مناسب نمايش سليمي کار را ديدني تر کرده بود بخصوص بازي روان و باورپذير حميد مظفري که چه خوب نقش را دروني کرده بود , چيزي که در نقش مقابل چندان اتفاق نيفتاده است . در نهايت نمايشنامه با حذف بعضي صحنه هاي کشدار و وقايعي که در رو اتفاق مي افتد [که شق ديگرو تخيل تماشاگر را براي ادامه متن در ذهن مانع مي شود ] اثري چالش انگيز بشمار مي رود
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت توسط